![]() |
![]() |
|
|
یاد یکی از همکلاسیای دانشگاهیم افتادم......این دختر..یکی از بی اعتماد بنفس ترین آدمای روی زمین بود....احساس میکرد..بی نهایت زشته...و همیشه نگران بود که نکنه بخاطر این زشتیش هیچوقت ازدواج نکنه...در حالیکه اصلن هم زشت نبود...اون اوایل من و دوستم سارا..خیلی تلاش میکردیم که اونو از این افکار آزار دهندش نجات بدیم...بهش میگفتیم...گیتی..تو اصلن زشت نیستی..ناز هم هستی...هیچ عیبی هم نداری...ولی گیتی...اصلن انگار نه انگار که ما حرفی زده باشیم..بی اعتنا به حرفای ما می گفت:میدونین چیه؟دیروز که با داداشم اومده بودیم دانشگاه...داداشم بهم گفت..گیتی نگاه کن...تو دانشگاه از تو هم زشت تر هست..فقط تو زشت نیستی...من و سارا هم مات و مبهوت بهم نگاه میکردیم...آخه...وقتی داداشت اینو بهت بگه...چه انتظاری از بقیه باید داشته باشی...گیتی خانوم..همیشه رو صندلیهای ردیف جلو می نشست..ولی معمولن...میرفت گوشه ی ردیف...چسبیده به دیوار..و هر چن دقیقه یکبار هم آینه ی جیبیشو از تو کیفش در میاورد..و بخودش..با نا امیدی تمام نگاه میکرد..مقنعه اش رو مرتب میکرد....
و اینکه...هر دختری از هر رشته و کلاسی...که تو دانشگاه ازدواج میکرد...گیتی خانوم..مثه خبرنگارها..میدوید طرف دختر..و فقط یه میکروفون کم داشت..و ازش راز موفقیتشو میپرسید و جالب اینجا بود که دختر مورد نظر..هر تیپی که داشت..گیتی از فردای اون روز با همون تیپ ظاهر میشد..یه بار چادر می پوشید..یه بار مانتو...خلاصه..واسه خودش..یه قصه ای بود این دختر... یه روز خیلی تو خودش بود..رفتم کنارش نشستم...گفتم:چته؟چرا اینقد ناراحتی؟یه آه..سردی کشید و گفت:فروغ...فیلم عروسیه نیما مسیحا رو دیدی؟؟گفتم:آره..گفت:بنظرت..من آدمم؟؟..پرسیدم:منظورت چیه؟؟زن نیما مسیحا...اون همه خوشگله..آخه من چرا این شکلیم؟؟؟......واقعا..آدمو دیونه میکرد..این دختر....دیگه..ماها امیدی به درست شدنش نداشتیم..علی رغم تلاشهای زیادمون....!!!کسی هم جرئت نداشت بگه..خواستگار داره..تو دانشگاه..دقیقن شبیه بی بی سی..در عرض سه سوت...تو و اون خواستگار بیچارتو تو دانشگاه به عنوان زن و شوهر معرفی میکرد به همه....خیلی دلم براش می سوخت..بخاطر اون دنیای سیاهی که واسه خودش ساخته...بخاطر اون طرز فکرای وحشتناک....خیلی خودشو زجر میداد..در عین حال حرف هیشکیو قبول نمیکرد.....الان نمیدونم گیتی کجاست..چی کار میکنه....ولی...واسه هرکسی که باعث شده..گیتی تمام دل مشغولیش..ازدواج کردن و زیبا بودن شده...طوری که مدار زندگیش فقط رو این دو تا آرزو بچرخه...متاسفم..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:22 توسط فروغ |
|
|
چند سال قبل یکی از دوستای دانشگاهیم.....یه پسر خاله ای داشت که فوق العاده پولدار بود...ماشینای آنچنانی....لباسای آنچنانی....ولی...خوب...قیافه ی خیلی معمولی داشت...طوری که اگه اون لباسای مارک دار گرون قیمتو ازش میگرفتن...کسی حتی نیم نگاهی هم بهش نمی انداخت....یه روز که اومده بود دنبال دوستم با ماشین برسونش....منو هم سوار کردن تا یه مسیری برسونن....خیلی تو خودش بود....آتنا دوستم ازش پرسید:چرا اینقد تو خودتی؟؟؟...گفت:دوست دخترم....وقتی فهمید پدرم ورشکست شده...ولم کرده....نامرد ....!!!...بهش گفتم...یعنی تو بخاطر پول بابام با من بودی...پرو پرو برگشته بهم میگه:پس...چی؟؟؟نکنه فک کردی عاشق ریخت و قیافت شدم....
آخی..اون لحظه..اینقد دلم واسش سوخت......نمیدونستم چطوری باید بهش دلداری بدم.....خیلی عصبی بود.... ولی....روز بعد با آتنا بحث کردیم...من بهش گفتم...میدونی آتنا....بنظر من وقتی یه پسر شخصیت کاملی نداره....یعنی...با شعور....متین و جا افتاده نباشه...دخترا مجبورن عاشق اون چیزای ظاهری که داره بشن..پول و ماشین و دارایی و تیپ و.....بنظر من فقط آدم میتونه عاشق کسی بشه....که وقتی یه پا ک کن بهش بدن....و اون چیزای ظاهری پسر رو پاک کنه..بتونه عاشق اون کسی که جا مونده بشه....اون وقت....میشه گفت..واقعا پسرو دوس داره... آتنا گفت:آخه...یه پسر با شخصیت..خشک و خالی به چه درد آدم میخوره....؟؟؟ گفتم:خوب..یه پسر با شخصیت...حتما اونقد فکر داره که یه زندگی قابل قبولی رو واسه همسرش فراهم کنه.... اتنا گفت:بابا...حالا کو شوهر..ما به خشک و خالیش هم قانعیم.... البته حالا سه سالی از اون سالها میگذره....و جالب اینکه آتنا با همون پسرخالش ازدواج کرد.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:30 توسط فروغ |
|
|
باورش نمی شد که داره میره...اونم واسه همیشه...ولی این غرور لعنیش بهش جرئت نمیداد که بهش بگه...واقعا نمی خوام بری....
اون....فقط....چشماشه که حرف میزنه....اومده بگه خداحافظ....دنبال نگاه مشتاق دخترکه....دنبال اون برق نگاهی که میدونه تو چشمای هیچ کس دیگه ای تکرار نمیشه.... .....ولی...دخترک....فرار میکنه...از اون نگاههایی که وجودشو...همه ی وجودشو به آتیش میکشه....هی..نگاهشو..میدزده..میترسه...چشاش.... اون....فقط میخواد دستای دخترکو لمس کنه....میخواد...گرمی دستاشو حس کنه.... .................ولی..دخترک...دستاشو هم قایم میکنه...آخه...میترسه..گرمی دستاش..آتیش عشقشو داد بزنه..... ................یه صدایی از دور میاد....اون باید بره......واسه همیشه..... دخترک...دوس داره.....بگه...نرو.....بگه....من دیوونتم.....عاشقتم.........اما نمی گه...نمی تونه بگه.... ...............................و اون میره...واسه همیشه میره.................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:14 توسط فروغ |
|
|
زان نامه اي که دادي و زان شکوه هاي تلخ شايد نبوده قدرت آنم که در سکوت تا بر گذشته مي نگرم ،عش خويش را اين درد را چگونه توانم نهان کنم گفتم قفس ، ولي چه بگويم که پيش از اين اکنون منم که خسته ز دام فريب و مکر پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند فروغ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:6 توسط فروغ |
|
|
گاهی هیچ چیز لذت بخش تر از تماشای یه موجود دوست داشتنی نیست....یکی از دخترخاله هام..یه دختر بی نهایت دوست داشتنی داره....هیچ وقت از دیدنش سیر نمی شم....موهای طلای حلقه حلقه شده...صورت گرد...سفیدش...با چشاس عسلیش.....بینی کوچولو و گردش که صورتشو با نمک تر و دوس داشتنی تر کرده...علاو بر همه ی اینا..شیطونی های دیوونه کنندش...ناز و عشوه کردناش...خنده های ریزش....وای....
هیچوقت..صحنه ای که تو عروسیم...اومد تو بغلمو یادم نمیره....داشت..با اون دو سه تا دندون تازه دراومدش...شیرینی میخورد...وقتی اومد تو بغلم...محو..اون آرایش و لباس عروس و شنیون من شده بود..جویدن یادش رفته بود...با اون چشای گرد شده از تعجبش....به همه چیز با دقت نیگا میکرد...بعد..که دیگه همه چیز واسش عادی شد...یادش اومد که یه چیزی تو دهنش داره...به جویدنش ادامه داد...حاظر بودم..اون لباس و تاج و تور رو رها کنم..فقط بتونم بیشتر تو بغلم بگیرمش..... . بعدش..به اون آفریننده ای فکر میکنم..که تونسته یه موجود به این دوست داشتنی خلق کنه...واقعا شیرینه..شیرین...شیرین.... پ ن:از رفتن به مراسم اجباری متنفرم.....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:8 توسط فروغ |
|
|
فک می کنم واسه خیلیا پیش اومده..خیلی....منتظر لحظه ای هستی که براش بی تابی می کنی...همش تو فکرشی...گاهی...یه اتفاقایی با هم میفته...اتفاقای...حداقل بظاهر تصادفی...انگار قراره همون چیزی پیش بیاد که می خوای......و تو دلت با خودت میگی...می بینی..انگار اصلن قسمت این بوده...همه چیز...انگار دست به یکی کردن ...واسه خوشحال کردنت...ولی...خیلی خوبه..بتونیم....تو این لحظات شیرین هم کمی بیشتر فکر کنیم.....شاید..این اتفاقا داره میوفته ...نه فقط بخاطر خوشحال کردن تو...شاید..فقط بخاطر محک زدن تو.....اینکه..لااقل بخودت ثابت کنی...چی هستی؟؟و چی می خوای؟؟چقد محکمی........
(فک کنم زیادی گنگ شد) پ ن:فیلم ویکر پارک فوق العاده بود... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:37 توسط فروغ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 |
| پیوندها |
|
انگليسي ماتیک سرخ ترانک ها و گاه نوشت های شخصی فردین مراقبه های اشو تند باد حادثه ها ملودی جون چپ دست خانوم ندا رنگینک خاطرات زن تنها امین(گیتاریست عاشق) پریسا(دل نوشته های من) |
|
RSS
|